شبکه چهار - 7 آذر 1404

تعطیل "احکام اجتماعی شریعت"، بدعت بزرگ ( از "فقه منزوی"، تا "فقه تمدن ساز")

مدرسین حوزه علمیه خراسان - نشست ("فقه نظام سازی" از شیخ مفید تا نائینی و مدرس - ۱۳۹۸

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خدمت برادران و خواهران عزیز، اساتید مکرم و سروران محترم عرض سلام و ادب دارم.

نباید چنین مباحثی را امروز درس جنبی گفت و در دستور کار قرار دادند. ما امروز یک چله است که حکومت تشکیل داده‌ایم و حالا مسئولینش باید پاسخگویان عملی حکومت باشند، مسئولان و مجریان حکومت باشند؛ اما ما و شما در حوزه مباحث حکومت، پاسخگویان نظری هستیم؛ یعنی کسانی که به عنوان طلبه در مکتب اهل بیت شناخته می‌شوند. به نظرم آمد که فقط به یکی دو صنف از شبهات و اشکالاتی که وارد می‌شود، اشاره کنم. عمده شبهات در مورد اصالت فقهی حکومت دینی در عصر غیبت است یا از موضع سکولار مبنی بر این که اساساً تئوری حکومت شیعی یک وصله‌پینه‌ای از دو سه تا نظریه است که به هم نامربوط بودند ولی کم‌کم به هم ربط داده شدند که حالا من فقط یک مثال از هر کدام از این‌ها می‌زنم؛ و بعد اگر فرصت بود، دوست دارم فرصت اصلی را به آنچه که به فلسفه سیاسی غرب مربوط می‌شود، اختصاص بدهم که رقیب اصلی ماست و اغلب شبهات در حوزه‌های دانشگاهی، روشنفکری و رسانه‌های به اصطلاح مدرن از این موضع سوم به ما دارد صورت می‌گیرد؛ که اساساً به شریعت به عنوان منبع حقوق و نظام حق و تکلیف اصلاً نگاه نمی‌کنند که شما بخواهید بر اساس آن حکومت تشکیل بدهید. حتی جدای از مسئله حکومت، به شریعت اسلامی به عنوان منبع مشروعیت در مسائل اجتماعیِ غیر حکومتی هم قائل نیستند. نه این که در مسائل فردی هم قائل باشند، منتهی می‌گویند حوزه خصوصی خودت است، هر کار می‌خواهی بکن. نوع اول که از قدیم من یادم است، هزار سال پیش که در همین حوزه مشهد سطح می‌خواندیم و اوایل درس خارج بود، اینجا بود؛ دو-سه تا از رفقا بودند که الان نمی‌دانم کجا هستند، احتمالاً الان جزو مسئولین باشند؛ این‌ها اصلاً ولایت فقیه را قبول نداشتند و می‌گفتند که حالا امام این همه استدلال کرد و فقهای دیگر، از شیخ طوسی، از شیخ مفید(رحمهم‌الله) تا مرحوم نراقی قرن سیزده تا جلو بیا تا خود حرف‌های امام(ره) و اصلاً قرآن و سنت، این همه دستورات و برنامه‌ها، همه را کنار گذاشته بودند و کلاً به یک جمله‌ای استناد می‌کردند که مثلاً مرحوم شیخ(رضوان‌الله علیه) در باب یک مسئله خاصی یک اشاره‌ای کردند که کل شریعت و این‌ها بحث این یک جمله می‌شد؛ که بله ولایت فقیه را قبول ندارند، بقیه قبول ندارند، آخوند خراسانی. حالا جالب است این اواخر، چند سال است که می‌بینید یا نه که مقالاتی می‌نویسند که مرحوم آخوند خراسانی صاحب کفایه، مخالف حکومت اسلامی و ولایت فقیه بوده است؛ مثلاً میرزای نائینی ولایت فقیه را قبول نداشته است. اگر یک طلبه‌ای اصلاً، نمی‌گویم ممارست، می‌گویم یک حداقل دقت و رجوع به آثار همین بزرگان داشته باشد، همین‌هایی که الان کتاب‌های آن‌ها منابع درسی ما در حوزه سطح فقه و اصول است و حتی در درس خارج به نظریات این‌ها ارجاع داده می‌شود؛ یعنی بله واقعاً اگر آخوند خراسانی و شیخ انصاری و میرزای نائینی، این سه تا را برداری، یک‌مرتبه متون درسی و درس حوزه در سطح و خارج به‌ کلی زیر و رو می‌شود، مخصوصاً در صد سال اخیر عمدتاً این‌ها شده است؛ ولی سخنان این‌ها و به ‌خصوص سیره عملی این‌ها اصلاً درست دیده نشده است. یعنی اگر کسی سیره مرحوم آخوند و مرحوم شیخ و میرزای نائینی را ببیند، می‌بیند هر کدام بخش‌هایی از ولایت سیاسی و اجتماعی را اعمال کردند.

آخوند خراسانی که اصلاً همان اندازه‌ای که امام خمینی سیاسی و حکومتی بود و دستور داده است، مرحوم آخوند آن موقع بدون حکومت و بدون انقلاب، به اندازه امام(ره) حکم حکومتی و اجتماعی صادر کرده است؛ از حکم ارتداد تقی‌زاده تا حکم شاه و حکومت در سیاست خارجی و سیاست داخلی؛ حکم جهاد که ایتالیا اتیوپی را گرفته و جهاد علیه ایتالیا واجب است؛ جهاد علیه انگلیسی‌ها واجب است چون به عثمانی حمله کردند، ما با عثمانی مشکل داریم ولی بالاخره پرچم اسلام است و... مرحوم میرزای نائینی، اصلاً ایشان را تئوریسین فقهی مشروطیت اسلامی می‌دانند. حتماً کتاب «تنبیه الامه» را ملاحظه فرمودید، اگر ملاحظه نکردید من توصیه می‌کنم و خواهش می‌کنم حتماً مراجعه کنید. این کتاب شاید یکی از اولین و قوی‌ترین کتاب‌هایی است که ایشان از موضع فقه شیعی در باب حکومت مدرن به مفهوم امروزی در عصر جدید بحث کرده است.

یک کتاب دیگر که توصیه می‌کنم ملاحظه بفرمایید، کتابی به نام «رسائل مشروطیت» است. این کتاب ده‌ها رساله فقهیِ فقهای موافق و مخالف مشروطه را آورده است. این یک دوره درس خارج فقه است که چندتا آدم ملای خارج‌گو کنار گفتن خارج طهارت، خارج این رسائل مشروطه را بگویند؛ چون واقعاً فقهایی در عصر مشروطه داریم که صد سال پیش، از امروز فهمیده‌تر بودند؛ یعنی از بحث‌های آن‌ها معلوم می‌شود عمیق‌تر هستند؛ چون ما الان نمونه‌های کمتری از این بحث‌ها می‌بینیم؛ موافق و مخالف مشروطه را ببینیم چقدر بحث‌های دقیق فقهی کردند. خود میرزای نائینی که اساساً می‌گوید من از باب دفع افسد به فاسد، به نظام مشروطه‌ای که در ذیل ولی‌فقیه نباشد، رأی می‌دهم. چون ما امروز مبسوط‌الید نیستیم، نمی‌توانیم ولایت فقیه داشته باشیم، در عصر غیبت ولایت برای فقهاست. حتی میرزای نائینی، ولایت مطلقه فقیه را، نه با تعبیری که امام گفت، با همین مضمون دارد. مرحوم آخوند خراسانی این تعابیر را دارد. یک جاهایی این تعابیر را برمی‌دارند مغلطه می‌کنند و درست تفسیر و معنا نمی‌کنند. مثلاً مرحوم شیخ گفتند که در باب ولایت بر نفوس و اموال مردم، تعبیر خود مرحوم شیخ این بود که در مکاسب و بیع و این‌ها که بحث می‌شد، امام هم به تبع همین‌ها بحث ولایت فقیه را از همان‌جا شروع کرد. مرحوم شیخ آنجا یک جمله دارد که این‌ها به آن استناد می‌کنند که ایشان گفته «دُونَهُ خَرْطُ الْقَتَادِ»؛ منتهی دونِ چه چیزی؟ اثباتِ چه چیزی مثل دست کشیدن بر خار خیلی سخت است؟ تازه می‌گوید آسان نیست، نمی‌گوید محال است. می‌گوید اثبات این قولی که در عصر غیبت، فقیه مثل امام معصوم ولایت بر نفوس و اموال مردم هم دارد؛ همان‌جا ایشان می‌گوید «وَ إِنْ کَانَ مَشْهُوراً». مرحوم شیخ می‌گوید این نظر مشهور فقهای شیعه است. این یعنی چه؟ خود مرحوم شیخ می‌گوید مشهور فقهای شیعه می‌گویند بله در عصر غیبت، ولی ‌فقیه مثل عصر معصوم بر این مباحث ولایت دارد. خود ایشان اینجا می‌گوید این قول مشهور است، اثبات آن سخت است. خود مرحوم شیخ که اصلاً مداخلات مهمی دارد،

این سید جمال‌الدین اسدآبادی که پدر بیداری اسلامی است و از شبه قاره هند تا شمال آفریقا و مصر تا عثمانی تا ایران همه‌جا را، تا افغانستان همه‌جا را بهم ریخت؛ این یکی از شاگردان شیخ انصاری است. میرزای شیرازی و این‌ها که این فتواها و حکم‌ها را دادند و مسئله تنباکو و جهاد علیه انگلیس و... و بعد پدر مرحوم کاشانی و خود او و این‌ها، این‌ها همه چه کسانی بودند؟ این‌ها همه شاگردان شیخ هستند. سید جمال شاگرد شیخ انصاری است و از طرف شیخ در سن نوجوانی، در هندوستان مأمور تبلیغ دین شده است در حالی که می‌گویند سید جمال شانزده- هفده سال او بوده است؛ ولی شیخ انصاری به او اجازه اجتهاد داده است. در اخلاق شاگرد ملاحسینقلی همدانی است و خود شیخ این‌ها اقدامات را کرده است. حالا در یک مواردی وارد نشده است.

پس اولاً مرحوم شیخ کلاً یک جمله دارد، آنجا هم می‌گوید سخت است و بعد می‌گوید ولی مشهور همین است: ولایت بر اموال و نفوس مردم. خب باید این را درست فهمید که ولایت بر اموال و نفوس یعنی چه؟ حالا جالب است مرحوم آخوند که کاملاً سیاسی است و خیلی از شیخ انصاری سیاسی‌تر است؛ یعنی اصلاً وارد کل ماجرا شده است، در مسائل عراق و ایران اصلاً مثل یک رهبر جنبش، اصلاً جنبش مشروطه را آنجا این‌ها دارند اداره می‌کنند؛ مرحوم ملای مازندرانی و ایشان، دارند رهبری می‌کنند. بعد که تصمیم می‌گیرد درس خارج را تعطیل کند به ایران بیاید چون روس‌ها به ایران حمله کردند، از این‌ور هم مشروطه دست جریان ضد دین افتاده است، ایشان می‌گوید دیگر درس و بحث چیست؟ تعطیل می‌کند که به ایران بیاید، فردا صبح جنازه مرحوم آخوند را می‌بینند؛ یعنی کاملاً معلوم است که او را کشتند و او را مسموم کردند. این‌ها چطور سیاسی نبودند و قائل نبودند؟ مرحوم آخوند در عرصه فعال‌تر است، ایشان در صحنه یک ولی‌فقیه تمام‌عیار است و در همه چیز هم دخالت کرده است؛ تازه از مرحوم شیخ در بحث نظری در باب ولایت بر اموال و نفوس محتاط‌تر است.

تعبیر مرحوم آخوند این است که معلوم نیست حتی معصومین هم ولایت بر اموال و نفوس داشته باشند. دقت می‌کنید؟ که مرحوم شیخ می‌گوید آن‌ها دارند، ما در مورد غیر معصوم تردید داریم، اثبات آن سخت است ولی مشهور این است که فقیه عادل در عصر غیبت، غیر معصوم هم دارد.

خب حالا پس این کارهایی که خود مرحوم آخوند کرده است، مگر این‌ها اعمال ولایت در اموال و نفوس مردم نبوده است؟ این دستورها، تحریم، گفته است مصرفِ کالای خارجی حرام است. باید تولید داخلی مصرف کنید؛ آیا این‌ها تصرف در اموال مردم نیست؟ خود ایشان از باب وظیفه شرعی تصرف در جان مردم و مال مردم کرده است. پس این جمله یک معنای دیگری داشته و دارد و آن این است که اگر مراد از ولایت در جان و مال مردم یعنی هر کار دلم بخواهد بکنم، خود پیغمبر هم چنین ولایتی ندارد. اگر منظور از ولایت بر اموال و نفوس یعنی مدیریت این مباحث به نحوی که خدای متعال خواسته است و در جهت قسط و عدل است، چرا فقیه نداشته باشد؟ مگر در عصر غیبت اموال و نفوس بدون حکم است؟

امام(ره) در بحث ولایت‌ فقیه خود در بحث مکاسب در نجف، بحث بیع، تعبیر ایشان آنجا چیست؟ می‌گوید آقا سؤال این است که شما می‌گویید در عصر غیبت ولایت یا در اختیار معصوم باشد یا در اختیار فقیه غیر معصوم، بعد می‌گویید خب باید معصوم باشد؛ اصلاً سؤال این نیست. دست ما در عصر غیبت از معصوم کوتاه است، صورت ‌مسئله این است: آیا در عصر غیبت باید ولایت بر اموال و نفوس دست فقیه عادل باشد یا دست حاکم فاسق مثل شاه، مثل صدام؟ صورت ‌مسئله این است، چرا آن سؤال را مطرح می‌کنی؟ اگر در عصر غیبت گفتی ولایت عادل نداریم، یعنی ولایت ظالم و جائر و فاسق را قبول کردی یا در موردش سکوت کردی.

امام می‌گوید کسی که می‌گوید معصوم آن ولایت را دارد و فقیه ندارد، من سؤال می‌کنم مثلاً حد شرعی صد تا تازیانه در مورد زنای غیرمحصنه، خب؛ یعنی می‌گویید اگر پیغمبر و امام باشند صد ضربه بزنند، فقیه مثلاً پنجاه ضربه بزند یا ده تا بزند یا اصلاً نزند؟ اصلاً این به شخصیت مجری حکم مربوط نیست، این به اصالت و وجوب خود حکم مربوط است. چون من آن زمان 30 سال پیش، قبل از این که به قم بروم، می‌شنیدم که بعضی‌ها این بحث را می‌کنند. حتی ما با رفقای طلبه و این‌ها جبهه می‌رفتیم، آنجا درس خارج مرحوم آمیرزا علی آقای فلسفی –رحمت‌الله علیه- و آقای مرتضوی آن موقع مکاسب بود، آقای رضازاده کفایه بود؛ سر همان درس یکی از همین رفقا آمده بود، به ما گفت که با این بچه‌هایتان، رفقایتان که جبهه می‌روید، می‌روید شانس بیاورید که کشته نشوید چون هر کس در عصر غیبت در این قضایا کشته بشود، شهید نیست. بعد این می‌خواهد برای ما مجتهد و مرجع بشود. من دارم امثال این‌ها را عرض می‌کنم.

مرحوم شیخ در همان‌جا می‌گوید این قول مشهور است و ما حرف مرحوم شیخ انصاری را قبول داریم. آخوند خراسانی که از ایشان محتاط‌تر است، در عین حال کاملاً احکام اجتماعی اعمال می‌کند، منتهی می‌گوید منظور از ولایت بر اموال و نفوس چیست؟ به آن معنا که پیغمبر هم ولایت ندارد. به این معنا اصلاً ولایت باید اعمال بشود چه پیامبر و امام معصوم باشد چه نباشد و الا معنی‌اش این است که تمام احکام اجتماعی اسلام فقط برای 15 سال بوده است 10 سال پیغمبر و 4- 5 سال امیرالمؤمنین(ع). کل این احکام اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، تربیتی، روابط بین‌الملل، مثل این که خودتان تا عصر ظهور کلاً همه این‌ها را نسخ کردید؛ یعنی هزاران سال این وسط همه را تعطیل کردید؛ یعنی کل این احکام سیاسی اقتصادی برای آن 15 سال بوده؟ در بقیه این هزاران سال فقط باید موعظه کنیم و فقط احکام فردی و طواف و این‌ها را بگوییم. خب این‌ها توهین به اصل شریعت است، این‌ها مشکلات کلامی دارند؛ این تیپ‌ها در باب اصل نبوت مشکل دارند.

خود مرحوم شیخ در کتاب قضاء و موارد متعدد، یک نمونه‌اش کتاب قضاء است، صریحاً می‌گوید امام معصوم(ع) رضایت به قضاء و حکم فقیه را در عصر غیبت واجب می‌داند و این معنی‌اش این است که حکومت مطلقِ قاضی عادل را، غیر معصوم را در عصر غیبت پذیرفته است چون او را حاکم علی‌الاطلاق و حجت دانسته است؛ این تعبیر خود مرحوم شیخ است و مرحوم شیخ می‌گوید این حرف دقیقاً یعنی که حکومت حاکم و قاضی نه فقط در خصومات، بلکه در همه مواردی که شرع مقدس حکم دارد، این‌ها در عصر غیبت از فروع حکومت و حجیت عامه حکم فقیه واجد شرایط است که معصوم هم نیست؛ و این به صورت تخاصم مخصوص نیست که بگویید ما فقط خصومات شخصی را به فقیه ارجاع می‌دهیم. خب از این حرف‌ها زیاد است و من نمی‌خواهم اینجا توقف کنم. مرحوم میرزای نائینی می‌گوید که خب آن موقع یک دعوایی شد، مرحوم میرزا و آخوند و این‌ها یک طرف بودند، شهید شیخ فضل‌الله نوری یک طرف، مرحوم شیخ می‌گفت آقا من در تهران هستم، دارم صحنه را از نزدیک می‌بینم؛ به اسم مشروطه که من خودم از رهبران مشروطه در تهران بودم، دارند به اسم مشروطه لامذهبی و فحش به قرآن و دین را راه انداختند، می‌خواهند مشروطه انگلیسی بیاورند؛ وگرنه اول که من خودم در صحنه بودم ولی الان با این‌ها نیستم؛ شما در نجف هستید، خبر ندارید اینجا کف خیابان چه خبر است.

خب آن بزرگان هم هی گزارش می‌دادند که آقا مشروطه به اسم اسلام انجام شده است، چند تا آخوند مثل شیخ در تهران به اسم مشروطه، به اسم شریعت جلوی مشروطه و حق‌الناس ایستادند، آبروی اسلام می‌رود، این‌ها دارند به عنوان طرفداران استبداد و حکومت می‌گویند. بعضی‌هایشان آنجا شیخ فضل‌الله را تهدید کردند. تلگراف زدند – این‌ها خیلی عجیب است - که کاری نکنید که حکم خلاصه تکفیر شما را بدهیم، دارید جلوی مشروطیت مقدس می‌ایستید! یک همچین اختلافی بین فقهایی که همه حسن نیت داشتند، در عالی‌ترین سطوح شد؛ اصلاً دو دسته شدند. بعد که شیخ اعدام شد، بعد از مشروطه شهید شد، یک‌ مرتبه مرحوم آخوند، میرزای نائینی، همه این‌ها عصبانی شدند. می‌گویند میرزای نائینی رفت کتابش را جمع کرد، گفت من یک منظور دیگری داشتم ولی از این کتاب و حرف‌های ما سوء استفاده شد؛ و مرحوم آخوند هم که بعد گفت باید به ایران بروم این‌جوری نمی‌شود و اصلاً وضع عجیبی است که حالا ماجرای تلخی است، به نظر من یک وقتی راجع به تاریخ مشروطه باید نشست چندین جلسه بحث کرد که خیلی چیزها روشن بشود.

مرحوم میرزای نائینی راجع به قاعده صحت آنجا در مسئله حکومت و ولایت فقیه یک بحثی دارد، می‌گوید که: اگر ما از اجماع بر "حکم" بحث نمی‌کنیم، الان داریم از اجماع بر "قاعده" بحث می‌کنیم. اجماع بر قاعده یعنی یک قاعده کلی اجماعی بین فقهای شیعه هست که در هر موردی که دلیلی بر ولایت غیر حاکم شرع ندارید، آنجا ولایت حاکم جاری است. این معنی‌اش اجماع بر حکم نیست ولی اجماع بر این قاعده هست. اما این که به ‌طور خاص مصداقاً چه حکمی باشد یا نباشد، آن بحث دیگر است. پس یکسری مباحث از زاویه درون فقه شیعه هست، من یک نمونه‌اش را عرض کردم، نمونه‌های دیگر هم هست. مثلاً یادم می‌آید آن زمان هی اشاره می‌کردند که مرحوم آقای خویی – رحمت‌الله علیه- ایشان ولایت فقیه را قبول ندارد. خب بله مرحوم آقای خویی مثل امام نبود، اما این نسبت را به ایشان دادن نسبت دروغی است. اگر مرحوم آقای خویی به ولایت سیاسی فقیه قائل نبود، چطور خودش آمد در رأس شورای انتفاضه علیه صدام، به اصطلاح رئیس شورای انقلابش در نجف و کربلا شد. البته آن نهضت آن موقع شکست خورد و بعضی از آقایان را کشتند، مرحوم آقای خویی را هم بازداشت کردند و حتی به زور پیش صدام بردند و تلویزیون پخش کرد و این حرف‌ها؛ و بعد از مدت کوتاهی هم خب ایشان از دنیا رفتند؛ ولی مرحوم آقای خویی هم که می‌گویند ایشان مخالف ولایت فقیه بوده است اصلاً مگر ولایت فقیه چیست؟ اگر ولایت فقیه یعنی دخالت در مدیریت اجرایی، یعنی فقیه بیاید در اتاق عمل رئیس بیمارستان، فقیه بیاید رئیس فرودگاه بشود، فقیه بیاید سد بسازد و نظارت کند، خب هیچ ‌کس و هیچ عاقلی چنین حرفی نزده است. ولایت فقیه یعنی باید نظارت استصوابی، نه نظارت تشریفاتی داشته باشی که خلاف احکام شرع و حقوق حق‌الناس و حق‌الله عمل نشود و در مسیر درست حرکت کند. قانون اساسی ما هم همین را گفته است، از اول هم همین بود. یادم است شهید مطهری همان اول انقلاب آمد مصاحبه کرد، گفت ولایت فقیه یعنی فقیه ایدئولوگ است، نه مجری یعنی رئیس‌جمهور. بعد بعضی‌ها می‌گویند شما آن موقع دروغ گفتید یا امام گفته فلان؛ الان هم همین را می‌گویی، قانون اساسی هم همین است، همین الانش هم ولایت فقیه همین است.

بعضی یکسری اشکالات دیگری از این منظر کردند که این را حالا هم بعضی از اهل سنت گفتند، البته اهل سنت سکولار، نه اهل سنتی که اهل فقاهت هستند؛ هم به ‌خصوص از یک موضع دیگری جریان‌های ملی‌گرا و ناسیونالیست و ایران‌باستانی و... و هم جریان‌های غرب‌گرا. یکسری شبهات از این سنخ است. آن سنخ اول را عرض کردم حالا این سنخ دوم، از هر کدام یک نمونه عرض می‌کنم. یکی این است که اولاً این‌ها به فقه شیعه و احادیث و سنت پیامبر و اهل بیت، سنت سیاسی و حکومتی اهل بیت اصلاً آشنا نیستند یا اگر آشنا هستند تجاهل می‌کنند. این سه دسته، با این که سه دسته هستند، سه تیپ و سه گروه هستند ولیکن هر کدام از یک موضع در یک جایی به هم رسیده‌اند و یکسری شبهات، نقطه تلاقی این چند تا جریان است. از جمله این که گفتند که شیعه اساساً فقه سیاسی نداشته است، آن که به نام امامت شیعی و بعد ولایت شیعی در عصر غیبت گفته می‌شود، این ترکیبی از اندیشه ایران‌شهریِ ایران باستان است؛ یعنی بازتولید شاهنشاهی قبل از اسلام، منتهی در قالب تشیع؛ چنان ‌که به اصل تشیع یک چنین اتهامی زدند، حتماً شنیدید که اصلاً بخشی از این جریان‌های وهابی مکرر هم گفتند، الان هم می‌گویند که اصلاً تشیع، اسلام ایرانی بود برای انتقام از اسلام که اعراب بودند؛ یعنی ایرانی‌ها به لحاظ نظامی تسلیم شدند و منافقانه از ترس اظهار اسلام کردند ولیکن عملاً یک اسلام دیگری ساختند که شیعه بوده است؛ این تشیع اسلام ایرانی است، پاتک ایرانی‌ها علیه اسلام بوده است که خب مثلاً اسلامِ عربِ سنی بوده است؛ و امامت شیعی، مفهوم عصمت شیعی، ولایت شیعی، ترکیبی است از آن فره ایزدی که ایران باستان داشته است که می‌گفتند شاهان و سلاطین ایران باستان و سلاطین ایران -از هخامنشی تا ساسانی- همه این‌ها فره ایزدی بودند؛ چون می‌دانید در ایران قبل از اسلام، حکومت را دینی می‌دانستند. اصلاً ایران یکی از کشورهایی است که قبل از اسلام هم هیچ‌گاه حکومت سکولار نداشته است. قبل از اسلام هم -از هخامنشی تا ساسانی- حکومت را سایه خدا و دین و خدایان می‌دانستند و به فره ایزدی قائل بودند؛ قائل به این که روح خدایی و روح خدایان در شاه حلول کرده است. حتی در قانون اساسی سلطنتِ زمان مشروطه هم می‌گویند: سلطنت موهبتی الهی است که به شاه تفویض شده است. بنابراین حتی جریان‌های ماقبل اسلام در ایران هم به حکومت دینی و الهی -منتهی از نوع خودش- قائل بودند. می‌گویند که آن نگاه ایران قبل از اسلام را برداشتید و با کینه‌های شیعی علیه اسلام مخلوط کردید و ایرانی‌ها یک اسلام قلابی به اسم شیعه درست کردند؛ که حالا یک وقتی یک کسی در یک سمیناری مطرح کرد؛ من گفتم آقا جان! اصلاً رهبران شیعه که همه آن‌ها عرب هستند. اتفاقاً اکثر رهبران بزرگ اهل سنت، ایرانی و غیر عرب هستند. اصلاً بحث ما عرب و عجم نیست. بعد هم این فره ایزدی ایران باستان اصلاً چه ربطی به مقوله عصمت و ولایتی دارد که شیعه در مسئله حکومت به آن قائل است؟

پادشاهی ایران‌شهری یک بحث است و ولایتی که شیعه می‌گوید، یک بحث دیگر است؛ اصلاً در یک جهاتی کاملاً با هم تناقض دارند. که در اندیشه ایران باستان چطور شاه آرمانی به اعتبار فره ایزدی، یک شاکله دوگانه و ترکیبی داشت؟ انسانی خداگونه بود؛ شاه روی زمین خداست. بعد هم به بعضی از روایاتی که در منابع اسلامی داریم استناد می‌کردند -مثلاً حالا من کاری ندارم سند و منبع آن چیست- که مثلاً «ٱلسُّلْطَانُ ظِلُّ ٱللَّهِ». مثلاً زمان شاه در شهرهای مذهبی می‌نوشتند: شاه سایه خداست؛ یعنی می‌خواستند بگویند ما همان هستیم؛ یعنی ما هم ولایت دینی و الهی داریم و خانوادگی است. درست است که با کودتا به دست آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها روی کار آمدیم، ولی بعد از این کودتا دیگر خداوند خودش را با کودتا تطبیق داده است. این بحث تصویب را دارند؛ یک تصویب اشعری و تصویب معتزلی داریم.

عرض شود که تعبیر این است که این همان است؛ یعنی خرمی و تباهی روزگار بر اساس اراده شاه است، چون اراده شاه اراده خداست. حالا این است که اگر فرض کنیم این تعبیر «ٱلسُّلْطَانُ ظِلُّ ٱللَّهِ» باشد، سلطان به مفهوم پادشاه نیست؛ سلطان یعنی حاکم، سلطه. هر جا در روایات و بحث فقها کلمه سلطان را می‌بینید، یک وقت به شاه ترجمه نکنید. چون اصلاً این تقسیم نظام‌ها به شاهی، پادشاهی یا جمهوری یا پارلمانی، تقسیمات جدید و ترجمه غرب است. کلمه سلطان در روایت یا در مباحث فقهی فقهای سلف، هیچ‌جا به معنی نظام شاهنشاهی نیست. من دیدم بعضی‌ها این اشتباه را می‌کنند و سلطان را شاه معنی می‌کنند و می‌گویند بله! شیعه هم شاه و نظام شاهنشاهی را قبول داشته است و دارد. نه آقا سلطان معنی لغوی‌اش است؛ یعنی سلطه، یعنی حاکمیت. ظل‌الله بودن آن یعنی چه؟ معنی‌اش این نیست که هر کسی به عنوان حاکم یا شاه هر غلطی کرد، این دیگه چون خدا و نماینده خدا و سایه خداست، همه خفه شوید! یعنی شریعت خود این شخص است؟ نه آقا، وجه درست این عبارت این است که حاکم باید سایه خدا باشد. سایه خدا باشد یعنی چه؟ یعنی مطیع کامل خداوند باشد؛ یعنی در برابر «حَقُّ ٱلنَّاسِ» و «حَقُّ ٱللَّهِ» تسلیم باشد؛ و الا چه چیزی ظلّ چیست؟ سایه هر کس دقیقاً باید تابع آن شخص باشد. وقتی شما در خیابان می‌روی، سایه‌ات دنبال تو راه می‌افتد؛ شما که دنبال سایه‌ات راه نمی‌افتی. سایه‌ات دنبال شماست؛ سایه تبع شماست، ظل شماست. ظل‌الله بودن یعنی تابع الله بودن، مطیع الله بودن. بله، یعنی حاکمیت باید تسلیم احکام الهی باشد، خب این حرف درست است؛ یعنی حاکم اسلامی دیگر سلطان به معنی شاه و شاهنشاهی نیست.

این همان حرفی است که معاویه وقتی روی کار آمد، گفت مگر به تقدیر الهی و قضا و قدر قائل نیستید؟ گفتند چرا. گفت مگر ممکن است یک اتفاقی بیفتد که خلاف اراده خداوند باشد؟ گفتند نه؛ چون دیگر این قدرت خدا را زیر سوال می‌برد. گفت: خب پس من به مشیت خدا بر شما حاکم شدم؛ خدا خواسته است من بر شما حاکم بشوم. گفتند راست می‌گوید، درست است! یعنی اگر کسی بگوید که معاویه خلاف خواست خدا بر ما حاکم شده است، یعنی پس معاویه از خدا قوی‌تر است؛ ولی اگر بگوییم طبق خواست خداوند بر ما حاکم شده است، معنی‌اش این است که هم مشکل خدا حل شده است و هم مشکل معاویه حل شده است. گفت اصلاً من قسمت شما هستم؛ مگر به قسمت قائل نیستید؟ حتی بعد از کربلا شما دیدید؛ هم ابن زیاد و هم یزید به یک شکلی این تعبیر را به کار بردند؛ هر دویشان آیه قرآن خواندند که خدا هر کسی را بخواهد عزیز می‌کند و هر کسی را بخواهد ذلیل می‌کند. خدا خواست شما را ذلیل کرد و ما را عزیز کرد. گفت دیدید خدا چطور شما را کشت؟ حضرت زینب(س) فرمودند خدا نکشت مردک! تو کشتی. این آیه معنی دیگری دارد، جایش اینجا نیست؛ این آیه مربوط به اینجا نیست. به تو می‌گویم کدام آیه مربوط به اینجاست: «وَسَیَعْلَمُ ٱلَّذِینَ ظَلَمُواْ أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ». مصداق ما، مصداق این آیه است. تقدیر و قضا و قدر را برداشتی و یک جوری تفسیر می‌کنی...

تعبیر این‌ها این است که این حکومت دینی که این‌ها می‌گویند، همان سلطه شاه باستانی ایرانی است. بعد هم به بعضی سیاست‌نامه‌هایی اشاره کردند که در ایران نوشته شده است -به‌ خصوص اغلب آن‌ها هم مربوط به دوران مثلاً سلجوقی، غزنوی، کجا- و کسانی که اصلاً حاکمیت هم شاخه شیعی نبودند. حتی شیعه قلابی و شیعه ناقص هم نبودند. که در این سیاست‌نامه‌ها و اندرزنامه‌ها ببینید؛ بله این همان اندیشه ایران‌شهری و شاهنشاهی باستانی است. سیاست‌نامه راجع به ملوک و پادشاهان و این‌ها دارد بحث می‌کند؛ به سلطه مطلق این‌ها قائل است و این‌ها شخصیت خداگونه دارند؛ دوگانه زمینی و آسمانی دارند. اراده شاه به هرچه تعلق بگیرد، یعنی اراده خدا به او تعلق گرفته است. خب حالا اگر کسی با فقه شیعه -اصلاً حالا روایات جدا- که همیشه هم ائمه شیعه همیشه به قول امروزی‌ها اپوزوسیون و ضد حکومت بودند و تحت فشار بودند؛ «وَمَا مِنَّا إِلَّا مَسْمُومٌ أَوْ مَقْتُولٌ». یک نفرِ ما را زنده نمی‌گذارند؛ همه ما را شهید می‌کنند، می‌کشند؛ یا با شمشیر یا با سم. خب یعنی چه؟ یعنی این‌ها کلاً سیاسی هستند؛ مگر آدم غیر سیاسی را کسی می‌کشد؟ چرا حکومت تمام ائمه شیعه را کشت؟ اصلاً شاید تنها مذهبی که حکومت همه رهبرانش را کشته است، ما باشیم (شیعه). همه آن‌ها را کشتند. آخری‌اش هم که در غیبت است، اعلام کرده که من که بیایم، «بِإِذْنِ ٱللَّهِ» ترتیب تمام حکومت‌های جهان را می‌دهم؛ حساب همه‌تان را می‌رسم. یعنی باز هم سیاسی است؛ اصلاً مهدویت کلاً سیاسی است؛ صحبت عدالت و حکومت است؛ صحبت مبارزه با جور است. شما در روایت مربوط به حضرت، هیچ‌جا نمی‌بینید که ایشان می‌آیند مثلاً مسجدها و حسینیه‌ها را ده برابر می‌کنند، مثلاً جشن میلاد و عزا و مسیر زیارت‌ها را... اصلاً از این حرف‌ها نیست. «یَمْلَأُ ٱلْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً». بحث عدل و جور است؛ عدل و جور یعنی حکومت، اقتصاد، سیاست.

برای امیرالمؤمنین جشن غدیر می‌گیری نمی‌فهمی که غدیر اصلاً پیام سیاسی- عبادی است؛ هیچ چیز در منطق اهل بیت فقط سیاسی نیست؛ همه چیز سیاسی- عبادی است، در واقع عبادی- سیاسی است. غدیر امیرالمؤمنین، ولایت... دعوا سر مسئله حکومت بوده است؛ وگرنه ولایت به مفهوم حب اهل بیت را که همه مسلمین قبول دارند. اصلاً دعوا سر غدیر چیست؟ اختلاف نظر سر چیست؟ آن برادران می‌گویند: پیامبر فرمود: «وَلِیّ»، ولایت؛ ولی ولایت به معنی محبت بوده است. ما چاکر علی و نوکرش هستیم، حب علی داریم؛ اما به معنی زعامت، یعنی حکومت و سیاست نبوده است. این هم دارد همین را می‌گوید؛ می‌گوید کل این‌ها حب اهل بیت بوده است؛ ما مسئولیت سیاسی... این‌ها دین از سیاست جداست، از حکومت جداست. خب شما دارید همان حرف را می‌زنید که؛ بحث سر زعامت بود. مرجعیت علمی و مرجعیت اخلاقی معنوی اهل بیت را که همه مسلمین قبول دارند؛ بزرگان و رهبران درجه یک اهل سنت در مباحث فقهی، اجمالاً کسی فقه شیعه را ببیند، روایات اهل بیت را ببیند

این‌ها همیشه اصلاً دقیقاً ضد این تفکر هستند که هرچه شاه بگوید، یعنی خدا گفته است! نه حاکم باید چیزی را بگوید که خدا گفته است. حاکم ظِلُّ ٱللَّهِ است، یعنی باید ظِلُّ ٱللَّهِ باشد؛ نه این که هر حاکمی هرچه گفت، ظِلُّ ٱللَّهِ است. حاکم باید ظِلُّ ٱللَّهِ باشد، یعنی تو کسی نیستی؛ یعنی حاکم باید بگوید: من هیچ‌کس هستم، من هیچ‌کس هستم. ولایت فقیه هم ولایت شخص نیست؛ ولایت فقیه، ولایت فقه است؛ ولایت فقیه، ولایت حُکْمُ ٱللَّهِ، ولایت دین، ولایت خداست. بله، فقیه به عنوان یک شخص ولایتی ندارد. اصل عدم ولایت فقیه -هیچ‌ کس بر هیچ ‌کس- یک اصل قطعی در یک قاعده قطعی فقهی است که به قرآن و روایات و عقل و حتی اجماع در حوزه فقه سیاسی است. اصل این است که هیچ‌ کس بر هیچ‌ کس ولایت ندارد. باید ثابت بشود تو چرا بر من ولایت داری؟ چرا جناب‌ عالی حق داری به من دستور بدهی؟ چرا حق داری در جان و مال و آبرو و جنگ و صلح و این‌ها دخالت کنی، تصرف کنی؟ مگر جنابعالی کی هستی؟ هیچ‌کس ذاتاً حق تصرف در هیچ‌ کس -هیچ چیز-را ندارد؛ فقط «ٱللَّهُ»، خداوند مالک است. ولایت نبی چون اجرای «وَلَایَةُ ٱللَّهِ» است، مشروعیت پیدا می‌کند؛ ولایت اهل بیت چون ادامه و اجرای آن است، این حالت را پیدا می‌کند؛ ولایت فقیه هم در عصری که دست ما از معصوم کوتاه است، همین است. و الا ولایت مطلقه فقیه را هم بعضی‌ها -حتی از بزرگان- اشتباه فهمیدند. ولایت مطلقه فقیه چیست؟ ولایت مطلقه فقط برای معصوم است. این‌ها فکر کردند ولایت مطلقه یعنی فقیه هر کار دلش خواست بکند. اگر فقیهی هر کار دلش می‌خواهد بکند، اصلاً ولایت ندارد؛ چون اصلاً از عدالت ساقط است.

ولایت مطلقه یعنی گاهی اهم و مهم پیش می‌آید، تزاحم پیش می‌آید؛ باید مصلحت جامعه و امت را ترجیح بدهی؛ موقتاً اجرای یک حکم را به خاطر یک حکم مهم‌تری به تاخیر می‌اندازی، موقت از باب مصلحت امت و مصلحت نظام اسلامی تعطیل می‌کنی. و الا اختلال پیش می‌آید، عسر و حرج پیش می‌آید، اصل نظام به خطر می‌افتد و این‌ها؛ این است. معنی‌اش این نیست که ولایت مطلقه یعنی فقیه هر کار دلش می‌خواهد بکند. اگر یک فقیه پیدا شود که هر کار دلش بخواهد بکند، اصلاً از عدالت ساقط است؛ ولایتش حرام است، نافذ نیست. این کلمات باید درست فهمیده بشود؛ حتی داخل حوزه بعضی از بزرگان این کلمات را درست نفهمیدند؛ همان زمانی که امام این را گفت، یک عده روشنفکرمسلک‌ها گفتند این استبداد دینی است. یک عده‌ای هم از مقدس‌مآب‌ها در حوزه گفتند که این ولایت مطلقه فقط برای معصوم است، برای غیر معصوم نیست. اصلاً هیچ ‌کدام‌تان نفهمیدید ولایت مطلقه که امام می‌گوید، کدام است. این یک امر اصلاً قبل از این که شرعی باشد، عقلایی است. تمام حکومت‌های دنیا ولایت مطلقه دارند. یعنی بدون ولایت مطلقه، اصلاً ولایت قابل اعمال نیست. ولایت مطلقه یعنی ولایت شرع، شریعت، منتها بر اساس عقلانیت، عاقلانه.

من این مثال را زدم -مثال خوبی است- اگر کسی پرسید که این ولایت مطلقه یعنی چه؟ قانون را می‌تواند تعطیل کند؟ شرع را می‌تواند تعطیل کند؟ گفتم این افسر سر چهارراه را دیدید که چراغ قرمز، سبز می‌شود؟ آن افسر که حق ندارد خلاف چراغ فرمان بدهد؛ باید تابع قانون باشد؛ مراقب است که این قانونِ سبز عبور، قرمز توقف، این قانون باید رعایت بشود. اما یک وقت‌هایی این گره ترافیک کور می‌شود؛ هی این سبز می‌شود، قرمز می‌شود، سبز، قرمز، مشکل حل نمی‌شود؛ هی ماشین‌ها بیشتر می‌آیند، گیر، گیر توی هم. ولایت مطلقه دقیقاً یعنی این؛ همان پلیس سر چهارراه هم ولایت مطلقه دارد. یعنی می‌گوید فعلاً تا وقتی که گفتم موقتاً از باب اضطرار یا مصلحت- شما دیگر به چراغ نگاه نکنید، به من نگاه کنید. فعلاً تا مشکل حل بشود، من قانون هستم. چراغ سبز می‌شود، تو چراغت سبز است، ولی می‌گویم تو بایست. تو چراغت قرمز است، می‌گویم بیا رد شو. این الان استبداد است؟ این الان قانون‌شکنی است؟ نه؛ ولی فراقانون هست. منتهی خود این فراقانون، یک قانون است. و باید موقت باشد. بعد که می‌گوید شما چراغت سبز است ولی بایست؛ شما که قرمز هستی، بیا رد شو؛ شما هفت - هشت تا رد شوید؛ حالا تو بیا رد شو! دیگر اصلاً به چراغ کار نداشته باشید، من چراغ هستم. منتهی وقتی که گره ترافیک باز شد، دوباره باید سریع به همان قانون چراغ برگردی. این ولایت مطلقه می‌شود. همه جای دنیا به این معنا ولایت‌شان مطلقه است. این ولایت مطلقه، معنی‌اش آن تعبیر علوم سیاسی نیست که می‌گوید حکومت مطلقه فردی است؛ آن عین دیکتاتوری است؛ دیکتاتور، طاغوت است. طاغوت همه امر و نهی‌هایش باطل است. دیکتاتور -چه از نوع سلطنتی، چه به اسم جمهوری، چه به اسم شرع، چه به اسم سکولار- دیکتاتور طاغوت است. هر کسی هر دستوری می‌دهد باید حجت داشته باشد که تو چرا این دستور را دادی، کار کارشناسی کردی؟ مشورت کری؟ عقل را رعایت کردی؟ مصالح مردم را دیدی؟ خودت پایبندی؟ شعور داری؟ قدرت مدیریت داری؟ اگر همه این‌ها هست تو این‌جا ولایت پیدا می‌کنی. در همین حد! و باید هم پاسخگو باشی. آن سلطنت ایران باستان اصلاً به کسی پاسخگو نیست می‌گوید هرچه آن خسرو کند شیرین بُوَد! یعنی ما اصلاً معیاری نداریم که داوری کنیم جنابعالی شاه درستی هستی یا نادرست؟ ما شاه درست و نادرست نداریم ما فقط شاه داریم. الآن می‌دانید که مسیحی‌ها کاتولیک‌ها پاپ را معصوم می‌دانند و معتقدند که هر کاری که پاپ می‌کند خود همین شریعت است! خود همین نظر پسر خدا عیسی مسیح است. ما معیاری نداریم که در مورد آن‌ها داوری کنیم. ما چه می‌گوییم؟ ما حتی در مورد معصوم هم این حرف را نمی‌زنیم. ما برای عصمت استدلال کلامی و عقلی می‌آوریم. ما حتی نمی‌گوییم که پیامبر و اهل بیت هر کاری که دل‌شان خواسته کرده‌اند! ما می‌گوییم «إن هو الا وحی یوحی» ما می‌گوییم هیچ کاری را از طرف خودش نکرده حق هم نداشته بکند. توی قرآن می‌فرماید به خود پیامبر می‌گوید اگر یک کلمه در مسائل وحی دخالت شخصی می‌کردی، بالا پایین می‌کردی رگ قلبت را می‌زدیم! با تو هم شوخی نداریم. رگ کردنت را می‌زدیم نمی‌گذاشتیم بمانی. بعد فرمود ایشان کسی نیست جز رسول. البته رسول کم کسی نیست رسول یعنی همه چیز و همه کس. ولی این ادبیات ماست. چطور ما قائل هستیم که فقیه در عصر غیبت همان فره ایزدی شاه و این حرف‌هاست. اصلاً مفهوم بنیادین اندیشه سیاسی ایران شهری، آن شاه آرمانی که فره ایزدی و روح الهی دارد و شخص خودش عین شریعت است نه مجری شریعت، ما اصلاً چنین نظری نداریم. ما معتقدیم که فقیه اگر از طرف خودش یک کلمه حرف بزند بدون حجت، و نتواند توضیح بدهد و نتواند پاسخگو باشد اصلاً ولایت ندارد. هر حکمی می‌دهی باید بتوانی توضیح بدهی که با چه دلیل شرعی و عقلی؟ از کجا می‌گویی؟ چون تو داری می‌گویی این حکم‌الله است ولو ظاهراً نه واقعاً، ولو ما ندانیم که در لوح محفوظ و نفس‌الامر چیست ولی ظاهراً حکم‌الله الآن این بر من حجج است. مخصوصاً که در مباحث اصولی متأخر به خصوص تصریح می‌شود مرحوم آخوند در کفایه می‌گوید حجیت به مفهوم مطابقت با واقع لزوماً نیست. حجیت یعنی منجزیت و معذریت، این خیلی جالب است. یعنی احتمال خطای افقه‌الفقهاء هست ممکن است مطابق با حکم شرعی و شریعت الهی نباشد. ممکن است خطا کند، اما باید معذر و منجز باشد یعنی من اگر کاری را انجام می‌دهم باید بتوانم استدلال کنم که من به این دلیل این کار را کردم. اگر هم خطا کردم من باید بتوانم توضیح عقلانی بدهم که چه شد من خطا کردم؟ من آن موقع که فکر نمی‌کردم این خطاست، من فکر می‌کردم این درست است. و با متدی جلو آمدم که حق داشتم فکر کنم درست است ولو درست نبوده، این که حجت یعنی منجز و معذر، نه لزوماً مطابق با واقع، اصلاً خود این معنی‌اش این است که ما عقیده نداریم شیعه جزو مخطئه است، جزو مصوبه نیست که، ما عقیده نداریم که هرچه فقیه می‌گوید لزوماً حکم‌الله است ولی می‌گوییم حق دارد با متد درست فقاهتی فقه جواهری که خلاصه پیش بیاید حتی اگر خطا کند بعداً معلوم شود که خطا کرده، باز هم آن حکم منجز بوده است و پاداش الهی داری. ما مخطئه‌ایم ولی معتقدیم که حتی فقیه مخطی که خطا کرده «له اجر و للمصیبه اجرا» مجتهدی که درست قضاوت کرده و حکم داده دوتا پاداش دارد. پاداش اول شریک در مجتهد خاطیِ مخطی و مجتهدِ مصیب که تلاش خود را کرده است، زحمت کشیده، درس خوانده، فکر کرده، مطالعه کرده، تحقیق کرده و به این‌جا رسیده است؛ آن کسی که بالاخره یک مشکلی را هم حل کرده است، یک پاداش دوم اضافی دارد؛ زیرا احکام تابع مناطات نفس‌الامری هستند و این‌گونه نیست که اعتبار را قرارداد باشند. حالا تو اشتباه کردی.

مرحوم شیخ را به یاد دارید -که مثلاً ما این‌ها را هزار سال پیش، موقعی که اکثر شما بچه بودید، خواندیم- که بحث مصلحت سلوکیه را مطرح می‌کند؟ یا بحث تجری را که مطرح می‌کند، چرا راجع به تجری آن‌گونه داوری می‌کند؟ می‌گوید یک مسئله جدا از اصابت به واقع، یک مسئله مهم این است که راجع به حسن و قبح فاعلی داریم بحث می‌کنیم، جدا از حسن فعلی. راجع به فاعل داریم صحبت می‌کنیم. یعنی جنابعالی به چه حقی اجتهاد کردی؟ روایت داریم که اگر قاضی صلاحیت قضاوت ندارد، اما اتفاقی تیری در تاریکی انداخت و قضاوت درستی کرد، باز هم عادل نیست و معذب خواهد بود. اما اگر قاضیِ صالح و مفتیِ صالح تلاش بکند، ولی اشتباه کند، این شخص مأجور خواهد بود. می‌گویند این چه‌جوری است؟ چرا کسی که حکم غلط داده، پاداش می‌گیرد و او که حکم درست داده است، عذاب می‌شود؟ بله آقا؛ برای این که تو از کجا می‌دانستی که این حکم درست است؟ اصلا به چه حقی قضاوت کردی؟ تو شانسی حکم دادی. تو یک قاتل بالقوه هستی، بلکه قاتل بالفعل هستی. دقیقاً مثل کسی که جراح متخصص است، ولی مریض زیر دست او در اتاق عمل و در حین جراحی می‌میرد. به این شخص جایزه هم می‌دهند و تشکر هم می‌کنند که آقا خیلی ممنون که مریض ما را کشتی و این هم پول آن! ولی یک آدمی که جراح نیست و فکر کردند جراح است و با تقلب به داخل اتاق عمل رفته است و همین‌جوری اشتباهی کاری کرده است که اتفاقاً درست درآمده است، باید این شخص را بگیرند و به زندان ببرند. می‌گوید ای آقا خوب است مریض شما را نجات دادم، باز با من برخورد می‌کنید؟ بله، تو جراح نبودی، تو جلاد بودی که به اتاق عمل رفتی. تو جلاد هستی، جراح نیستی. این تعابیر خیلی مهم است. معنی این حرف این است که ما هرگز قائل نیستیم که فقیه و حتی معصوم، معیار هستند و موضوعیت دارند؛ بلکه همه طریقیت دارند. پیامبر اکرم هم طریقیت دارد؛ اصلاً رسالت یعنی طریقیت. او «رَسُولُ اللَّهِ» است، یعنی «طَرِیقٌ إِلَی اللَّهِ» و «طَرِیقٌ مِنَ اللَّهِ» است. فقط «اللَّهُ» موضوعیت دارد. آن معبود مطلق موضوعیت دارد. بقیه این‌ها هر چه قداست و شرعیت و مشروعیت دارند و می‌آورند، ناشی از اوست و ناشی از خداست. اگر ارتباط این‌ها با خدا نبود که برای ما با بقیه فرقی نداشتند. مسئله این است. حالا ولی‌فقیه که جای خود دارد؛ فقیه که یک آدم غیر معصوم است، مگر مستقلاً قداست دارد؟ مگر موضوعیت دارد؟ لااقل در فقه شیعه به هیچ وجه موضوعیت ندارد فقط طریقیت دارد. منتهی معنی طریقیت این نیست که خواستی قبول کن و خواستی قبول نکن. ما که قطع نداریم این «حُکْمُ اللَّهِ» در لوح محفوظ است؛ لازم نیست قطع داشته باشی. مثل این که بگویی ما به اتاق جراحی می‌رویم ولی یقین نداریم که این جراح درست جراحی می‌کند، مریض بالاخره می‌میرد یا زنده می‌ماند؛ یقین نداشته باش. الان وظیفه عقلی و شرعی شما این است که مریض تو به اتاق جراحی برود. یعنی احتمال نمی‌دهی این جراح خطا کند و بیمار بمیرد؟ چرا احتمال می‌دهم، ولی عقلاً فعل عقلایی همین کاری است که من می‌کنم. به خاطر احتمال خطای او که نمی‌توانی به مهارت او اعتماد نکنی. وقتی سوار هواپیما می‌شوی، شما احتمال نمی‌دهی این خلبان بلد نباشد و هواپیما سقوط کند یا وسط خلبانی خود یک‌مرتبه دیوانه بشود و مثلاً جنون ادواری به سراغ او بیاید؟ چرا احتمال می‌دهیم؛ محال نیست. پس چطور سوار می‌شوی؟ حجت داری؟ بله حجت دارم. احتمال خلاف نمی‌دهی؟ چرا می‌دهم. آیا این خلبان که سوار هواپیمای او می‌شوی معصوم است؟ آیا این شخص معصوم است؟ نه آقا. در همین موارد انواع مغالطه‌ها شده است. حتی در نگاه اهل سنت و فقه اهل سنت که بیشتر تابع حاکمیت بودند، در آن‌جا هم می‌گویند خلیفه باید مجری شریعت باشد، نه این که خود خلیفه شریعت است! منتهی در عمل اتفاقات دیگری افتاده است.

بنابراین دو شیوه سازماندهی اندیشه و دو نوع نهادهای سیاسی به‌وجود آمده است که این‌ها از اساس با هم متعارض هستند. بعضی‌ها گفتند شیعه برداشته است و این‌ها را با همدیگر تلفیق کرده است و در شریعت‌نامه‌ها و اندرزنامه‌ها و سیاست‌نامه‌ها این کار را کردند؛ این حرف غلط است. و دیگر بیشتر از این توضیح نمی‌دهیم. راجع به این موضوع هم مباحث و کتاب‌ها و مقالاتی نوشته شده است. حتی زمان صفویه که تلفیق شدیدی بین فقیه و سلطان و حاکم شده است، باز هم این حرف گفته نشده است. در منابع فقه و فقه‌های شیعه در آن دوران این بحث‌ها گفته نشده است. راجع به قدرت و مشروعیت حاکم بحث کردند، اما سنخ بحث آن‌ها از نوع سیاست‌های سیاست‌نامه‌های ایران‌شهری متفاوت بوده است. فقه شیعه و کلام شیعه در این باب با آن دیدگاه‌ها کاملاً متفاوت است و مواضع آن روشن است و اجرای دین را برای خلافت و حتی برای امامت منبع و معیار مشروعیت می‌داند. برای امامت چه رسد به خلافت. و اتفاقاً اسم سلطان هم در روایات ما خیلی کم و استثنائی آمده است، ولی عرض کردم همان مواردی هم که آمده است، باید درست معنا بشود که معنی کلمه "سلطان" چیست. مثل کلمه رعیت است. بارها اتفاق افتاده است؛ همین دیشب دیدم در تلویزیون آقایی آمده و دارد بحث می‌کند و می‌گوید که بله علوم سیاسی قدیم و سنتی و فقه و شریعت و این‌ها صحبت رعیت است، رعایا؛ مردم را رعیت می‌دانند. حتی حضرت امیر در نهج‌البلاغه» راجع به مردم تعبیر رعیت می‌کند. بله این نظام سنتی بوده است. به ما می‌گفتند مردم رعیت هستند و رعایای شما هستند ولی عادل باشید؛ اما در دوران مدرن و مدرنیته سیاسی دیگر مردم رعیت نیستند، بلکه شهروند هستند. خب این آقای الاغ اصلا توجه ندارد که کلمه رعیت در زبان فارسی این معنا را دارد که می‌گویند ارباب و رعیت؛ می‌گویند ارباب و رعیت، مالک و مملوک. رعیت در لغت عرب از همان کلمه شهروندی که تو می‌گویی ده برابر بیشتر معنا دارد؛ چون رعیت یعنی کسی که باید رعایت بشود. یعنی حقوق او باید رعایت بشود، کرامت او باید رعایت بشود؛ به این شخص رعیت می‌گویند. در این تعبیر حضرت امیر(ع) یا فقهای ما که به تبع اهل‌بیت بحث از رعایا و رعیت کردند، منظور رعیت و ارباب و رعیت نیست، ارباب و نوکر نیست. منظور از رعیت یعنی حاکم به شرطی مشروع است که او را و حقوق او را و مباحث او را رعایت کند. این هم یک نکته به عنوان سنخ دیگری از اشکالات که می‌شود توجه داشته باشیم که اصلا در نگاه فقه سیاسی شیعه برای همه وجوه زندگی انسان‌ها به عنوان حق‌الناس حرمت و اصالت وجود دارد و خود حق‌الناس متفرع بر حق‌الله است؛ یعنی حق‌الناس تعبیر سکولار ندارد، بلکه حقوق بشر الهی است.

امام سجاد(ع) می‌فرمایند تمام عالم شبکه‌ای از حقوق متقابل است. شخص وارد هیچ جمعی نمی‌شود، الا این که یک حقوق متقابلی ایجاد می‌شود. این فرمایش حضرت امام سجاد(ع) است. حتی می‌گویند تنها هم باشی، یک شبکه حقوق متقابل بین تو و طبیعت، حیوانات، گیاهان و موجودات دیگر برقرار می‌شود. هر جا انسان هست، حق و حقوق متقابل هست. اصلا نگاه کاملاً حق‌مدارانه است؛ تکلیف هم روی دیگر سکه حق است.

دیدید یک نگاهی است که جریان‌های سکولار مقلد از غرب کردند و گفتند که بله نظام سنت و نظام سیاسی سنتی تکلیف‌مدار است و نظام سیاسی مدرن حق‌مدار است؛ در آن‌جا در نگاه‌های سنتی و دینی همیشه از تکلیف حرف می‌زنند، در حالی ‌که در سیاست مدرن همه‌اش از حقوق بشر حرف می‌زنند. خب این هم تعبیر یا تجاهل است یا جهل است. اصلا حق و تکلیف بدون یکدیگر وجود ندارند. حق و تکلیف دو روی یک سکه هستند. حق شما به گردن من و بر ذمه من، می‌شود تکلیف من در برابر شما و بالعکس. اصلا تکلیف ضامن حق است. تکلیف ضامن حق است؛ یعنی چه که آن‌ها از تکلیف می‌گفتند و این‌ها از حقوق می‌گویند! هر جا از تکلیف می‌گویی، داری از حقوق هم می‌گویی. اگر از حقوق بشر حرف می‌زنی، اگر این حقوق بشر ضامن اجرایی ندارد که خب چه حقوقی است؟ بله تکلیفی هم کسی ندارد؛ اما اگر دارد که... مثل این که کسی بگوید آقا شما حق نفس کشیدن دارید، اما به هیچ کس دیگر نگویید شما تکلیف دارید که نباید مزاحم تنفس دیگران و حق حیات دیگران بشوید این کار حرام است! خب اگر این تحریم نباشد، آن حق چه‌جوری محقق می‌شود؟ خیلی از این مغالطه‌ها به این شکل‌ها صورت می‌گیرد که آقا کجای قرآن گفته است پشت چراغ قرمز بایستید؟ وقتی قرآن دعوت به نظم و عدالت و حق‌الناس و نظم عقلانی می‌کند، دیگر لازم نیست به مصادیق آن وارد شود. این‌ها مصادیقی است که «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» شامل آن‌ها می‌شود. "عقود" یعنی تمام قراردادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی. منتهی به شرطی که کدام عقود؟ عقودی که خلاف حق‌الله و حق‌الناس و خلاف شریعت نباشد، ظالمانه نباشد؛ و الا همه عقود را شامل می‌شود. آقا کجا گفته است در اسلام انتخابات و صندوق و مجلس و ریاست جمهوری و این‌ها برگزار کنید؟ هیچی آقا؛ این‌ها هم مصادیقی از عقود سیاسی هستند. اگر به اجرای شریعت و عدالت کمک کنند، مشروع هستند. اگر در ذیل و در ظل ولایت دینی باشند، مشروع هستند. اگر کمک نکنند، هر نظام قراردادی ولو از غرب یا شرق باشد، اگر کمک نکند یا مانع اجرای عدالت و شریعت باشد، نامشروع است. ولی اگر کمک کند، مشروع است.

بحثی که همان‌جا بین میرزای نائینی در جواب به مرحوم شیخ فضل‌الله شده، این است. مرحوم شیخ می‌گوید این پارلمانی که دارند درست می‌کنند، می‌گویند که یک عده‌ای می‌آیند که برای مردم قانون بنویسند. اولاً این‌ها که اکثرشان اصلاً فقیه نیستند؛ قانون را از کجایتان در می‌آورید و برای مردم می‌نویسید؟ بعضی از آن‌ها که اصلاً مسلمان نیستند؛ مسیحی، زرتشتی و یهودی هستند؛ این‌ها چرا باید قانون بنویسند؟ بعد هم قانون را برداشتند و از قانون‌های اروپایی ترجمه کردند؛ این‌ها حکم‌الله است؛ غیر از «اللَّهُ» کسی حق ندارد برای ما و برای هیچ انسانی قانون بنویسد.

مرحوم میرزای نائینی جواب می‌دهد که بدعتی که شما می‌گویی این‌ها بدعت است، آن چیزی بدعت است که خلاف شرع است؛ نه این که هر چه که عیناً در شرع نیست و نص آن نیست، بدعت باشد. بدعت یعنی چه؟ یعنی تغییر «اَحْکامُ‌اللَّهِ». یعنی خلاف «اَحْکامُ‌اللَّهِ» حرف زدن؛ این بدعت است. میرزای نائینی این را می‌گوید؛ اما لازم نیست که ما الآن هرچه قرارداد می‌گذاریم مثلاً انتخابات، پارلمان، این قوانین همه عیناً در قرآن و سنت عیناً و جز به جز آمده باشد. یعنی هرچه که در شرع نیست که بدعت نیست. هرچه که خلاف شرع است بدعت است این را میرزای نائینی می‌گوید.

بعد مرحوم شیخ فضل‌الله جواب می‌دهد که بله من این را می‌دانم؛ منتهی این‌جا دارند به اسم مشروطه، قوانین خلاف شرع می‌نویسند. آزادی می‌گوید، اما آزادی با تعریف اسلامی نمی‌گوید. منظور این‌ها آزادی از شرع هم هست. مساوات و برابری که می‌گویند، منظورشان برابری در اجرای «اَحْکامُ‌اللَّهِ» نیست؛ بلکه منظورشان برابری است که هیچ تفاوت فقهی و حکومتی نباید بین هیچ کس باشد و به همین سبکی است که در نظام سکولار گفتند. البته آن هم روی کاغذ است، نه در عمل. می‌گوید این‌ها عدالت و مساوات که می‌گویند، منظورشان عدالت با تعریف اسلامی نیست؛ بلکه برابری سوسیالیستی را می‌گویند و آزادی لیبرالیستی را دارند می‌گویند؛ یک مشت بابی و بهایی آمدند این‌جا و می‌خواهند برای ما قانون اسلامی بنویسند. بحث سر این است؛ یعنی بحث مصداقی است.

اتفاقاً ماهیت قدرت، منشأ مشروعیت و دایره قدرت سیاسی دقیقاً این‌ها چیزهایی است که ما معتقدیم باید صددرصد شفاف جواب بدهی. و معتقدیم جز با نظام الهی که مسئله ولایت سیاسی بالاخره ریشه‌اش به ولایت تشریعی و به ولایت تکوینی برسد، جز این راهی برای اثبات مشروعیت هیچ قدرت سیاسی وجود ندارد. یعنی منطقاً فقط یک جور می‌شود مفهوم حاکمیت و حکم را پذیرفت.

چه کسی حق دارد به چه کسی حکم کند؟ خالق به مخلوق. فقط خالق می‌تواند به مخلوق حکم کند. چه کسی می‌تواند رب باشد؟ رابطه ربوبیت و عبودیت نمی‌تواند بین من و تو باشد؛ بلکه می‌تواند بین من و تو با خداوند باشد. او رب است؛ کسی دیگر نمی‌تواند برای ما ربوبیت کند. آقا پس این قوانینی که الان در مجلس‌تان می‌نویسید چیست؟ شورای نگهبان باید مراقب باشد که این قوانین خلاف شریعت نباشد. حالا من البته به این هم یک بحثی دارم که این نظارت کافی نیست، یعنی آن مقصود را به ‌طور کامل برای تمدن‌سازی تأمین نمی‌کند و یک اصلاحاتی لازم دارد. اما این که خلافِ بیّنِ شرع در موارد خاص تحقق پیدا نکند، چرا، این کافی است. اما این که شما فقط مراقب و مانع خلاف شرع باشی، برای این که تمدن اسلامی بسازی و نظام‌سازی کنی کافی نیست؛ بلکه چیزی فراتر از او لازم است.

باید روشن باشد که تعریف بدعت چیست. این جریان‌های اخباری ما، نو اخباری‌های ما که الان هم هستند، دقیقاً همین نگاه وهابی‌ها و حنبلی‌های اهل‌حدیث را دارند. دیدید می‌گوید هواپیما در سنت اهل‌بیت نبوده است، پارلمان و انتخابات نبوده است، چه نبوده است، چه نبوده است. خب نباشد. بله این‌ها مقدسات نیست؛ می‌توانی این‌ها را تغییر بدهی و چه بهتر هم که بتوانی اصلاح کنی و نظام معقول بهتری هم بیاوری. اما هر امر عقلایی که خلاف شرع نباشد یا به نام شرع به شارع نسبت داده نشود، این دیگر بدعت نیست؛ ولو در شرع و سنت نبوده باشد. این یکی از مشکلاتی است که اهل‌حدیث بین سنی‌ها و اخباری‌های بین شیعه دقیقاً عین هم هستند. هر دو می‌گویند یک) سند حدیث خیلی مهم نیست و کل احادیث حجت است. دو) حالا اخباری شیعه با قرآن هم کار ندارد، ولی اهل‌حدیث در اهل‌سنت باز با قرآن سر و کار دارند؛ این‌ها که می‌گویند اصلاً قرآن برای ما حجت نیست فقط برای مخاطب آن که اهل‌بیت بودند حجت است؛ ما فقط برای ثواب می‌خوانیم. حکم شرعی مستند به قرآن ندارند. سوم) مثل این که باید بدون عقل به سراغ حدیث رفت؛ یعنی تناقض بین احادیث، حدیث جعلی و غیر جعلی، این‌ها اصلا هیچ مهم نیست. با استناد به یک حدیثی، هر چیزی را به هر چیزی به ائمه می‌شود نسبت داد. از نظر این‌ها کل احادیث کتب اربعه همه‌اش قطعاً حکم شارع است. نقل ناقص، حدیث بدون قرآن، حدیث بدون احادیث دیگر، حدیث بدون عقل مشکلات این‌هاست. شروع این اشکالات این است که اصلاً شما در نگاه دینی و هیچ نوع نگاه دینی نسبت به مقوله حاکمیت، الگوی نهادی و حقوقی ندارید؛ و به روش علمی و عقلانی کاری به واقعیت قدرت ندارید و در مورد کالبد ساختارهایی مثل دولت و نهادهای مرتبط با حاکمیت اصلاً شما در مورد آن بحثی نکردید. نسبت به حاکمیت سیاسی نگرش نهادی و نهادینه ندارید؛ این که این قدرت از کجا متولد می‌شود و چگونه و در کجا متجلی می‌شود و قدرت مشروعیت چه ارتباطی با اراده مردمی دارد که می‌خواهی بر آن‌ها حکومت کنی و چه کسی حق دارد به نام خدا حرف بزند و احیاناً جلوی اراده مردمی بایستد.

خب این پرسش‌ها همه پرسش‌های مهمی است و همه‌اش در منطق فقه سیاسی شیعه جواب دارد. این که قدرت مبتنی بر نوعی کنش حکم و اطاعت است که یک طرف آن حاکمان باشند و یک طرف تابعان و معیاری برای این حاکمیت و تابعیت نباشد، مبنای شیعی ندارد. شیعه می‌پرسد حق حاکمیت از کجا آمده است؟ تو چه کسی هستی؟ چگونه می‌خواهی حکومت کنی؟ چگونه به قدرت می‌رسی؟ و باید در دنیا و در آخرت -هر دوی آن- پاسخ‌گو باشی؛ در دنیا باید به مردم پاسخ بگویی و در آخرت هم باید به خداوند پاسخ بگویی. این که بگویید ما جواب نمی‌دهیم، ما از طرف خدا هستیم و خودمان بعداً به خدا جواب می‌دهیم؛ بعداً در محضر عدل الهی ما آن‌جا جواب می‌دهیم و این‌جا در دنیا ما به کسی جواب پس نمی‌دهیم! شما بیجا می‌کنید. با این که ما یک حاکم منصوب معصوم مثل حضرت امیر(ع) داریم، رو به مردم می‌کند و می‌فرماید: «من را امر به معروف و نهی از منکر کنید»؛ با این که علی کجا و منکر کجا؟ اصلا کدام معروف است که علی نکرده باشد؟ به مردم می‌گوید من را امر به معروف و نهی از منکر کنید. بعد نمی‌گوید این حق شماست، می‌گوید این مسلم است. می‌گوید این حق من است؛ نه تنها حق شماست، بلکه حق من است؛ یعنی حق حاکم است. یعنی مردم نظارت کنید. حضرت امیر، امام معصوم منصوبِ مظهر زهد به مردم می‌گوید: وقتی من به حکومت آمدم، ببینید من دارم به حکومت می‌آیم، من هستم و این اسب من و این امکانات من؛ کل چیزی که با خودم به حکومت می‌آورم این‌هاست. اگر وقتی که از حکومت بیرون رفتم چیزی بیش از این‌ها داشتم، «فَأَنَا خَائِنٌ»؛ علی می‌گوید «فَأَنَا مِنَ الْخَائِنِینَ». یعنی من علی هستم، ولی نظارت کنید؛ یک وقت من در حکومت پول‌دار نشوم؛ یک وقت از ابزار قدرت به نفع ثروت استفاده نکنم، سوءاستفاده و اختلاس و رشوه نکنم؛ بر من هم نظارت کنید. کیست که بر علی نظارت کند! «یَدُ اللَّهِ»، «لِسَانُ اللَّهِ»؛ چه کسی می‌خواهد به علی نظارت کند؟ ولی امیرالمؤمنین این را می‌گوید. چطور شما به ما نسبت می‌دهی و به حکومت دینی اسلامی با تعریف شیعی نسبت می‌دهید که این‌ها قائل به آن تفکر فره ایزدی ایران باستان هستند یا سلطنت شیعی است یا این تفکر مثل آبای کلیسا است؟ مفهوم تابعیت تا کجاست؟ حق حاکمیت از کجاست؟ مشروعیت از کجاست؟ ما قائل به قرارداد اجتماعی هستیم. بعضی‌ها می‌گویند قرارداد اجتماعی سوغات مدرنیته است؛ نخیر آقا، «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» یعنی همین قرارداد اجتماعی؛ منتهی منشأ قرارداد چیست؟ مشروعیت قرارداد مشروطه به چیست؟ هر قراردادی مشروع است؟ یعنی اگر ما آمدیم با هم یک قرارداد امضا کردیم که محتوای آن ظلم باشد، آیا این قرارداد مشروع می‌شود؟ طبق قرارداد اجتماعی لائیک ممکن است بشود، ولی طبق شریعت اسلام نمی‌شود. یعنی الان مثلاً ما این‌جا ۲۰۰ نفر آدم هستیم؛ قرارداد بگذاریم و رأی‌گیری کنیم و همه توافق کنیم که به یک نفر در این جمع ظلم کنیم؛ همه رأی بدهند که به یک نفر ظلم بشود؛ آیا مشروع می‌شود؟ نه. حالا اگر خود آن یک نفر هم رأی بدهد و بگوید به من ظلم کنید، به من توهین کنید، من را بکشید، باز هم مشروع نمی‌شود؛ و الا ما که قطعاً به قرارداد اجتماعی قائل هستیم. «رضی‌الناس» رضایت مردم حتماً باید باشد. مسلم بن عقیل، این‌قدر روضه مسلم می‌خوانند، اما نمی‌دانم چرا حرف‌های مسلم را نمی‌گویند چون اصلاً خودشان هم نخواندند!

مسلم بن عقیل بازداشت شده است –روضه کربلا و مسلم بن عقیل(ع) را بخوانم- ایشان بازداشت شده؛ یک جوان ۲۰ و چند ساله، کتک خورده است، دست و پایش، دندانش و پیشانی‌اش را شکستند؛ تشنه است و آب می‌خواهد بخورد؛ هی از دهانش خون در ظرف می‌آید. می‌گوید دو بار آب می‌آورند، بعد می‌گوید مثل این که قسمت من نیست؛ من باید از دست رسول‌الله آب بخورم. این مردک ابن‌زیاد می‌گوید که شماها مریض هستید؛ مردم داشتند مثل آدم زندگی خود را می‌کردند؛ زندگی آرام، همه کنار هم آرام؛ آمدید مردم را دو شقه کردید، فتنه کردید؛ چرا آمدید مسلمان‌ها را به جان هم انداختید؟ نمی‌توانید مثل آدم گوشه‌ای بنشینید و مثل بقیه مردم زندگی خود را بکنید؟ مسلم چه جوابی داده است؟ گفت اولاً ما این‌جا به زور نیامدیم؛ مردم شما را قبول ندارند، ما را قبول دارند؛ هزاران هزار، و ده‌ها هزار نامه نوشتند که بیایید. ما خودمان را به کسی تحمیل نکردیم. ما حتی حکومت اسلامیِ تحمیلی هم نکردیم -تحمیل به شما چرا، ولی تحمیل به مردم نکردیم- این‌ها نامه نوشتند.

نمی‌دانم این روایت و عبارات جناب مسلم را دیدید یا نه؛ من خواهش می‌کنم در منابع رجوع کنید، این جملات مسلم بن عقیل خودش یک فلسفه سیاسی است. می‌گوید شما «تأمرتم»؛ حکومت دارید می‌کنید و کردید، مثل قیصر و کسری؛ به اسم اسلام و حکومت و خلافت اسلامی دارید مثل سزار روم و مثل کسری و شاهنشاه ایران حکومت می‌کنید؛ یعنی به اسم دین یک بساط اشرافی و الواتی راه انداختید. ما برای این علیه شما سلاح برداشتیم تا قیام مسلحانه کنیم که حکومت شما را براندازی کنیم! دیگر چه؟ شما مانع امر به معروف و نهی از منکر شدید -یعنی مانع انتقاد- یعنی نمی‌گذارید کسی نقد کند؛ هر کسی سوال می‌کند و اعتراض می‌کند، خفه‌اش می‌کنید؛ آزادی بیان را از همه گرفتید؛ نمی‌گذارید کسی اعتراض کند؛ نمی‌گذارید کسی حرف بزند. این هم دلیل دیگر ما که حسین‌بن‌علی(ع) و ما علیه شما قیام کردیم. اموال عمومی را بین خودتان «دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ» -به تعبیر قرآن- کردید؛ اموال عمومی و بیت‌المال را خودتان دارید می‌خورید و بالا می‌کشید؛ یک عده‌ای -خودتان و فامیل‌هایتان و باندتان- دارید اموال عمومی را و حق‌الناس را و حق فقرا را بالا می‌کشید. سیدالشهدا فرمودند فقرا، گرفتارها و بیمارها همه گوشه شهرها و روستاها افتادند و هیچ کس صدای آن‌ها را نمی‌شنود.

چهارم) تعبیر مسلم چیست؟ این تعبیر که به این بحث مربوط می‌شود: شما دارید «بِغَیْرِ رِضَی النَّاسِ» و بدون رضایت مردم بر مردم حکومت می‌کنید؛ یعنی مردم از شما بدشان می‌آید. می‌گوید شما جبابره هستید. جبابر -جبار- یعنی دیکتاتور؛ شما دیکتاتور هستید؛ مردم بدشان می‌آید؛ اصلاً مردم شما را قبول ندارند؛ به زور دارید بر مردم حکومت می‌کنید!

این‌ها چهار استدلال مسلم بن عقیل، ۱۰ دقیقه قبل از شهادتش است که دارد فلسفه عاشورا را بیان می‌کند که ما برای چه با شما وارد جنگ مسلحانه شدیم. «بِغَیْرِ رِضَی النَّاسِ» یعنی چی؟ هر چهارتا قیدی را که آورده مسئله حق‌الناس است. امر به معروف و نهی از منکر- عدالت و قسط اجتماعی – ساده‌زیستی حاکمان – مبارزه با فساد مالی و اقتصادی در حکومت و بیت‌المال – و یکی هم این که به زور نباید بر مردم حکومت کنید. «بِغَیْرِ رِضَی النَّاسِ» منتهی «رضی الناس» باید در چارچوب «رضی الله» باشد. اگر گفتید میار من فقط «رضی الناس» و به «رضی الله» کاری ندارم یعنی رضایت اکثریت برای ما کافی است ولو خلاف رضایت خداوند باشد آن وقت شما دیگر مسلمان نیستی، دینی نیستی.

اگر گفتی من خودم تشخیص می‌دهم «رضی الله» چیست، دیگر به «رضی الناس» و حق‌الناس هم کاری ندارم این هم نظر شیعه نیست. اگر بود که امیرالمؤمنین(ع) نمی‌فرمود که «دَعُونِی وَ الْتَمِسُوا غَیْرِی»؛ من وزیر باشم بهتر از امیر است؛ با این که حق امارت و حاکمیت حق من است و وقتی من هستم، کسی صالح نیست.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha